گریه های شبانه

از مسجد تا منزل 

از مسجد برمی گشت  که خبر اوردند :همسرت را دریاب .

سراسیمه که دوید ،تمام قد افتاد روی زمین .بلند شد ودوباره ودوید.

از مسجد تا خانه  راهی نبود .می افتاد و دوباره بلند می شد.در خانه باز بود

خودش را رساند بالای سر فاطمه .سر زهرایش را گذاشت روی زانو و گفت:زهرا جان!

فاطمه هیچ نگفت….برای بار دوم گفت:دختر پیامبر! جوابی اما نشنید.

برای سومین بار صدا زد:دختر کسی که به فقرا کمک میکرد!

این بار هم  جواب نداد.دختر کسی که به ملائکه نماز می خواند !

این دفعه که جوابی نشنید گفت:فاطمه با من حرف بزن منم علی،پسر عمویت.

فاطمه ارام چشم هایش را باز کرد و اشک ریخت…….

علی هم مدام به بچه ها سفارش میکرد که صدای گریه شان بلند  نشود،خودش اما زود یادش رفت.

موقع غسل دادن زهرا سرش را  گذاشت به دیوار و بلند بلند گریه میکرد.

 

پاسخ دهید

دیدگاه شما

تویتر خوشمزه فیس بوک دیگ StumbleUpon بوز تکنوراتی

شیعه و ظهور

شیعه

شیعه و ظهور مطالب تکان دهنده

بهینه سازی توسط : شیعه و ظهور